|
خلاصه کنم هر لحظه معجزه ایست..که غافلگیر می شویم.... کوچه های دل من
| ||
|
زنانِ سرزمینم، یکی ازاستوارترین و بهترین زنانِ عالمند... و مادر در هرکجای دنیا بهترین و دوستداشتنیترین موجود روی زمین است... این روز به تمامِ مادران و زنان مبارک....مادرانی که روزگارانِ سخت و سختیهای روزگاررا با صبر تحمل میکنند. مادرِ عزیزم...مامان مولود جونِ خوبم روزتون مبارک.... [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٠ ق.ظ ] [ fafa ]
فردا میخوام برم نمایشگاهِ کتاب...هرچند که دیگه چند سالی میشه که اون شور و شوق رو برای نمایشگاه ندارم اما امسال به بهانهی خریدِ کتاب واسه کوچولوهایی که دور و برم هستند و آنهایی که قرار است به دنیا بیایند، می خوام برم...امیدوارم زیاد حالم گرفته نشه... به نشر چشمه هم که درمحلِ فروشگاهش نمایشگاهِ شخصیش رو برقرارکرده حتماً سری خواهم زد... فصلِ چهار پایان نامه رو دارم می بندم و دیگه تقریباً کارِ پایاننامه داره میافته توی سرازیری... کار و مربیگریِ بسکتبال هم لِک و لِکی میکنند و خدا را شکر روزگارِ بهاریمان به خوبی سپری میشود... اینها راگفتم تا گلههایم درچند پستِ قبلی را پاک کنم...آخه من معتقدم وقتی با کسی غصههایت را درمیان بگذاری باید شادیهایت و خبرِ رفعِ غمهایت را هم شرافتمندانه به اطلاعش برسانی... خواستم بگویم که جداً حالمان خوب است و شادمانیِ بی سبب هم داریم...(1)
پ.ن:این روزها ازخونهی همه بوی جوراب(2) میآید! از خانهی شما چطور؟و من استثنائاً عاشقِ این بوی جورابم...
(1): اشاره به شعر سیدعلی صالحی: حالِ همهی ماخوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند...
(2):منظوربوی باقالیِ پخته است... [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ق.ظ ] [ fafa ]
چندوقتی هست که بدجور ذهنم درگیر رفتارهای بچههای اطرافم شده...و این ترس اومده سراغم که چقدر داشتن فرزند و تربیتِ صحیحِ اون سخت و مشکله...و اینکه اگه آدم مطمئن نیست که از پسش بَر میاد یا نه، نباید بره سراغش.... با توجه به ماشینی شدن زندگی و کار کردن والدین، یکسری کمبودها در زندگی بچه ایجاد شده که جهت پر کردن خلاء های بوجود آمده هرخانواده ای یک نوعی از سیاست را درپیش گرفته: بعضیها مجبورند رشوه بدهند تا فرزندشون ساعاتی که نیستند رو توی مهد یا خانهی مادربزرگ و پدربزرگ سپری کنه، برخی هدایای گران قیمت میخرند، برخی چون فکرمیکنند توجه و وقتِ کمتری برای بچهها میذارن هرچیزی که دلش میخواد باید براش بخرن ... خلاصه داستانیِ واسه خودش... دوست دارم تجربیاتتون رو بدونم و اینکه به نظرتون چه راهی میتونه بهتر و مفیدتر باشه که بچه و والدین از یه ورِ بوم نیفتن!!! [ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٠ ق.ظ ] [ fafa ]
روزِ دیگری رسیده است خدایا تو را شکر می کنم که نمی گذاری بترسم از این شروع دوباره...*
سالِ 1391 آغاز شده و من با کمی تاخیر این روزهای سبز رو به همه تبریک می گم...امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت رو آغاز کنید...حالا که زمین و آسمان هم این روزهای شاد و این آغازِ دوباره را جشن گرفته ما هم شاد باشیم و تلاش کنیم برای روزهای بهتر و بهتر... روزهای آخرِ سالِ ما هم مثلِ اکثر شماها به تکاپو در شلوغی های شهر گذشت و چقدر لذت می برم از این همه زندگی و زنده بودن... امسال خاله عسلم که مثلِ خواهرمه صاحبِ یه دخمل کوچولو شده ( البته هنوز دنیا نیومده) و این بهترین خبر در این سال بود پسر داییم بعد از بیست و اندی سال اومد زادگاهش رو دید و تجربه ی جدیدی داشت کارهای پایان نامه تقریبا رو به اتمام است اگر خدا بخواهد دوتا از دوستانم مزدوج شدند از همه مهمتر همه ی خانواده در سلامتِ کامل هستند و باز هم از همه مهمتر شادم و احساسِ خوشبختی می کنم... فکر می کنم هر کدام از این ها کافی هستند برای سپاسگزاری...خدایا ممنون برای تمامِ این خوبی ها...
دوستانِ خوبم روزهای شادی داشته باشید...بهار به همگی خوش بگذره..از این روزهای زیبا لذت ببرید...
*: اویتا/پاول ویلسون از کتا " آبی کوچک آرامش" ترجمه چیستا یثربی
[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٥ ق.ظ ] [ fafa ]
یه روزهایی از زندگیِ آدم پیش میاد که احساسِ پوچی و بیهدفی و بیهودگی میکنه...با اینکه ظاهراً همه چی خدا رو شکر سرِ جاشِ ولی تو انگار سرِ جات نیستی...یهو میبینی تمامِ برنامهها و اهدافی که داشتی خوردن به بنبست..انگار گیر کردی توی یه بازی ماز* و هیچ راهِ فراری پیدا نمیکنی.. الان من درست گیر کردم اون وسطها...درس و پایاننامه، بسکتبال و بازیکنی و مربیگریهاش، کار و درآمدِ مکفی و....همهی اینها شدهاند یکی از این دیوارها که دائم میخورم بهشون و راهِ نجاتی هم پیدا نمیکنم... *: عکسش رو می تونید اون بالا ببینید.
[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٩ ق.ظ ] [ fafa ]
مدتِ زیادی هست که کمکار شدهام در این محیطِ مجازی... دلایلِ زیادی هست ولی عمدهاش را بگذارید به پای تنبلیِ خودم برای نوشتن... با یک سفرنامهی چند روزه به زاهدان شاید دوباره نوشتن رو آغاز کنم! برای مسابقات رفته بودیم چند روزی سمتِ جنوبِ شرقی ایران...شهرِ خشک و کویری زاهدان...بماند که چقدر ترس و هراس در دلمان بود به خاطر آن چیزهایی که در گذشته از این شهر شنیده بودیم و خب کمی برایمان سخت بود این سفر... متاسفانه شهرِ زاهدان مثل خیلی از شهرهای مرزی به نظرم توسعه نیافته آمد...حداقل شواهد شهرنشینی کمی داشت...یک خطِ آهن و فرودگاهی کوچک و چند مرکز خریدِ ساده...البته باید بگم که دانشگاهِ بینالمللی زاهدان و دانشگاه آزاد این استان از دانشگاههای خوب و به نام در کشور هستند اما ظاهراً تاسیس چنین دانشگاههایی هم باعث نشده پیشرفت و ترقی چشمگیری در این شهر ایجاد بشه...به نظرم مردم کمی فقیر بودند و ظاهری لاغر و نحیف داشتند...بچههای دبستانی بیشتر به کودکانی مانند بودند که هنوز مدرسه نمیروند از فرطِ لاغری و کوچکی...در کل دلم در این شهر گرفت... البته ظاهراً مکانهای دیدنی و موزههایی هم در این شهر هست که ما به خاطر فشردگی برنامهها موفق نشدیم ببینیم ( اینجا را بخوانید). تنها یک شب به چهارراه رسولی رفتیم که مرکز چای و ادویه و خوراکیهای خارجی بود. نمی دونم آیا روزی خواهد رسید که همهی شهرها و روستاهای کشورمون از امکاناتِ خوبی بهرهمند بشن یا نه!! به امید آن روز...
پ.ن. با تاخیر: ولنتاین همگی مبارک... [ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٥ ق.ظ ] [ fafa ]
این چند روز دوتا فیلم دیدیم: " آقا یوسف" و " طهران، تهران"
آقا یوسف داستان مردی بازنشسته است ( مهدی هاشمی) که پس از بازنشستگی امورات زندگی را با نظافت منازلِ دیگران و دور از چشمِ دخترش میگذراند. هر روز با لباس مبدل خارج میشد و وسطِ راه لباسها را عوض میکردن و به خانههای دیگران میرفت برای نظافت...به خودش و روابطش با دخترش مطمئن بود...در تمامِ آن خانهها یه جورایی خانهزاد شده بود و با روزگارانِ مردمانش همراه بود تا اینکه روزی بر حسب اتفاق بهدخترش و روابطی که دارد شک میکند...تمامِ داستان ج.ری پیش میرود که مطمئن میشوی دختر خطا کرده...بعد ناگهان داستان جابجا میشود...همه همه چیز ختمِ به خیر میشود و پدر به خاطرِ اشتباهی که در قضاوتش کردهشرمنده میشود و توی بیینده هم همینطور...شاد میشوی که همه چیز خوب پیش رفت ولی در صحنه آحر همهچیز آوار میشود روی سرت...شک درست بوده..... فیلمِ خوبی بود.. می بخشید که تمام داستان را تعریف کردم! اما کمی اغراق داشت در همهی روابط، در خوابزدگی آقا یوسف نسبت به دخترش، در روابطی که افراد خانههای مختلف با هم دارند و پایانی که برایش در نظر گرفته شده....داستان شازده کوچولو موازیِ این داستان از زبانِ دخترِ آقا یوسف( هانیه توسلی) روایت میشود...اینکه شازده کوچولو برای ارتباط با لِ رزش مشکل دارد و باید چه کرد؟ وخب این قسمتش را دوست داشتم... خلاصه یکبار دیدنش میارزد. این نقد را هم بخوانید قوی نوشته.
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه بیخیالِ بد بیاری زنده باد این عاشقانه* طهران، تهران دو داستانِ متفاوت رو روایت میکرد. یکی( روزهای آشنایی به کارگردانی داریوش مهرجویی) از مردمِ خوبِ طهران و اتفاقاتی زیبا بین مردم و روابطِ انسانیشون که البته شاید به نظرم کمی غیر معقول و رویایی بود برای این روزها ومیشه گفت شاید در روابط گذشتگان چنین دوستیهایی دیده میشد این فیلم دقیقاً من رو به یادِ " مهمانِ مامان" انداخت. و داستانِ دوم(سیمِ آخر به کارگردانی مهدی کرمپور) بیشتر به مشکلات یک گروه جوان که خواهان برگزاری کنسرت و انجام کارهای موسیقی مجاز هستند میپرداخت...اینکه نسلِ امروز یادگارهایی از گذشته و نسلِ دیروز داره و بر خلافِ تصور نسلِ گذشته اونقدرها هم بیخیال و بیرگ نیست! بلکه تلاشش و راهِ زندگی کردنش فرق داره... فیلم بیشتر روایتِ داستان بود تا موضوع خاصی رو پیگیری کنه... اینجا را هم بخوانید. *: آواز رضا یزدانی در تیتراژ پایانی فیلم [ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٥ ق.ظ ] [ fafa ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||