
که داند که فردا چه آید به پیش؟؟؟!!!....
نمیدونم چقدردرسته که آدم خوشی ها و خوبیهای حال رو فدای گذشتهی معلوم و آیندهی نامعلوم کنه...کاش میشد در لحظه زندگی کرد...اما انگار بار غمهای گذشته و نگرانیِ آیندهی نیامده مثل زنجیر دست و پامون رو میبنده...
پ.ن. غیر مرتبط :خدا نگهدار و پشتیبانتان برای فردا...و امید به فرداهایی بهتر
بازهم پانزدهم بهمنی دیگر و یادآوری خاطرات شیرینت و غمی پنهان گوشهی قلبِ من و چشمِ مادر از نبودنت در این همه سال و مخصوصاً امسال وقتی که لحظات زیبا و شادی را تجربه میکنم...
قهرمان زندگیم این روزها همان مردمی که دل نگرانشان بودی همان هایی که بخاطرشان سی یک سالِ پیش در کنارشان روزهای شادی را رقم زدید...روزهایی که "دیو بیرون رفت و فرشته درآمد"، غمگین هستند و روزهای سیاهی را تجربه میکنند...نمیدانم تاریخ چندبار ِ دیگر باید تکرار شود ...اما اینبار تو دعا کن تکرار نشود...تو دعا کن مادری فرزندی از دست ندهد و هیچ کس عزیزی را به خاک نسپارد...تو دعا کن...

این کارتون یکی از قشنگترین کارتونهایی بود که تا حالا دیده بودم! داستان عشق و دوستی و تلاش برای بهتر شدن...
در این فیلم انگار همه مکانیزه شدهاند و محبت و تلاش و زندگی رو فراموش کردهاند...و منتقل شدهاند به سیارهای دیگر که آنجا مثل یک ماشین زندگی میکنند. تنها یک روباتِ قدیمی (WALL E)روی زمین باقی مونده که داره زندگی میکنه و به هرچیزی که اطرافش هست عشق می ورزه، حتی به یه سوسک!در این فیلم گیاه سبز نماد حیاته و امید به زندگیِ دوباره...وقتی رئیس تصمیم میگیره بجنگه برای بازگشت به زمین و مبارزه میکنه با هرآنچه که اون رو از هدفش باز میداره...موفق میشه و دوباره انسانها به روی کره زمین باز میگردند و دنیاشون رو میسازن...
در کنار این تلاش، تلاش Wall E برای رسیدن به EVE یه عالمه لحظات رمانتیک خلق میکنه...و در واقع علاقهاش به اون باعث میشه به انسانها هم کمک کنه...در حقیقت این نیروی عشق هست که انسانها رو نجات میده...حالا عشق به هرچیزی که اطرافمون وجود داره.....

این روزها کمتر مینویسم..البته در این وبلاگ...دوباره با دفترچه خاطراتم آشتی کردهام و شاید همین شده یکی از دلایل کمرنگ شدنم...البته امتحانات پایانِ ترم و ذهنٍ مشغول را هم اضافه بفرمایید...
راستش رو بخواهید گاهی نوشتن از یک سری مطالب سخت میشه..مثلاً یه حسِ جدید، یک آشنایی، یک تصمیمِ بزرگ، یک...نوشتن از همهی اینها سخته...انگار هَنگ کرده باشی...پس بهم فرصت بدید تا دوباره نوشتن در این محیط یادم بیاد...
* به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
واز چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
وضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن...
* ترجمهای از شاملو


این روزها تجربهی جدیدی رو مزه مزه میکنم...یه حس ناشناخته...درست مثل اولین برخوردت با میوههای استوایی..وقتی از ظاهرشون هیچی نمیفهمی و وقتی بازشون میکنی و میذاری دهنت تازه یواش یواش مزهاش میره زیر دندونهات و اونوقته که لذت میبری...امیدوارم این تجربه برام همینجوری باشه
نمیتونم از ریزش اشکهام وقتی این تصنیف پخش میشه جلوگیری کنم...
....گرچه میدانم، آنچه بیداری ندارد
خواب مرگ بیگناهان است و وجدانِ شما...
داشتم در آیینه نگاهی به خودم میانداختم، جای زخمم بعد از یکسال خیلی کمرنگ شده، طوری که اگه یه کم کرم پودر خرجش کنم هیچکس متوجه نمیشه...چقدر خوبه که پوست تا این حد قدرت ترمیم داره و از اون زخم بزرگ فقط یه ردِ باریک باقیمونده... اما قلب انگار جای یه خراشیدگی ناخن رو هم سالها به همون تر و تازگی حفظ میکنه...اگرم روی زخم ظاهراً بسته بشه باز با یه نشتر کوچیک سرباز میکنه...
پ.ن: شده دلتون بخواد بزنین زیر همه چیز؟ اصلاً بیخیال تعهد و وجدانِ کاری و قول و قرارها...بیخیال شین و برید دنبال هرکاری که دلتون میخواد و باهاش حال میکنین؟!

هرآنکس که شهنامه خوانی کند
چه مرد و چه زن ، پهلوانی کند
این هم از خانم گردآفرید...
چقدرزنان قوی و با انگیزه را میپسندم...
زنده باد زنان و مردان قدرتمند وطنم...
یه چند ورزی هست این آهنگ از ذهنم بیرون نمیره..با شنیدنش حسی از شادی و غم میاد سراغم...
* به قول دختر بارانی این شعر هیچ تارگتی نداره
پ.ن: ولی حقیقیت اینه که همهچیز آرومه و غصهها خوابیدن...اونقدر خوب که میترسم...
یک هفتهای گذاشتم نظر خواهی باقی بمونه تا شاید نظراتِ بیشتری را بتونم جمع کنم ولی نمیدونم به اون نتیجهای که میخواستم نرسیدم! حالا یا من بد موضوع رو مطرح کردم و یا دوستان نخواستند خیلی ریز جواب بدهند...
خیلی خوشحالم که اکثریت اینهمه به باطن و درون و رفتارهای دیگران اهمیت میدهند و در واقع ظاهر بین نیستند ولی منظورِ من در همون برخورد اول با یه مشتری یا یکی که بغل دستتون توی تاکسی میشینه بود...مسلماً خیلی زود نخواهید فهمید که چه افکار و عقایدی داره و یا چقدر صادقه...البته طرز حرف زدن و احترام گذاشتن فرد زود فهمیده میشه، اما منظورِ من همون فاکتورهای ظاهری بود.
صبر کنید یه مثال بزنم: مثلاً واسه من ناخنهای دست خانمها اهمیت داره و سریع توجهم رو جلب میکنه و همچنین کفشی که پوشیدند و در مورد آقایان عطری که استفاده کردند و ایضاً کفشی که به پا دارند( خیلی اهل عطرشناسی نیستمها، ولی میگم طرف لااقل بوی عرق نده×:)
البته لبخند هم که یکی از دوستان اشاره کرده بودند برام مهمه...
پ.ن: اگر دلتون خواست با این دید جدید نظر بذارید .
یه سوالی چند وقته ذهنم رو درگیر کرده گفتم مثل یه نظر خواهی مطرحش کنم تا باشد خوانندگان فخیم این وبلاگ یاریم کنند و حتماً در اولین فرصت نتایج روبه سمع و نظر همگان خواهم رساند.
واما سوال:
دوست دارم بدونم هرکدام از شما _چه زن و چه مرد_ چه فاکتورها و عواملی در برخورد با جنس مخالف و همجنس توجهتون رو جلب میکنه؟ یعنی به کدوم فاکتورها توجه میکنید و براتون مهمه؟هم از نظر رفتاری و هم ظاهری.
منظورم برای انتخابهای مهمی چون دوستی یا ازدواج نیست..منظورم همین برخوردهای اولیه است و همین روزمرگیهای هر روزه...
بعداً نوشت: جهت جلوگیری از تاثیر نظرات دیگران در نظرات شما تا اطلاع ثانوی کامنتهای مربوط به این پست تایید نخواهند شد.
هرکسی با یه چیزی دوپینگ میکنه، مثلا من با شیر کاکائو، یکی با ایستک و این جناب رانندهی تاکسیِ ون که اغلب روزها مسافرش هستم با سیدی 50 سال یا شایدم 70 سال موسیقی ایرانی....
باور نمی کنید چه سرعت محیرالعقولی پیدا میکنه وقتی این موسیقیها پخش میشه، خودش هم با خوانندهها همراهی میکنه و در نتیجه هیچ چاله و دستاندازی باقی نمیمونه که نیفته توشون و اونقدری بالا پایین میشی که هرچی شام خوردی و هرآنچه برای صبحانه میل کردی خوب باهم قاطی میشه....خلاصه از اون مدلهاست که ترجیح میدم وقتی سوار میشم با چشمهای باز بمیرم!
من خیلی از کامپیوتر و ریزه کاریهاش سردر نمیارم، مثلا برنامه نویسی بلد نیستم و از کارهای سختافزاریش هیچی نمیدونم ولی در حدی بلدم که بتونم گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون...که البته کار مهمی نیست و فکر میکنم که باید همه در این حد بلد باشند...حالا به اونهایی که سنی ازشون گذشته یا خیلی در جامعه نیستند ایرادی نیست اگه بلد نباشند اما برای یک داشجو که در جایی هم مشغول به کار هست اصلاً قابل قبول نیست!
چند روزٍ گذشته دوتا ارائهی وحشتناک داشتم که خدا رو شکر ختم به خیر شد. بعد از کلاس یکی از همکلاسیهام اومد پیشم و بعد از تعارفات همیشگی گفت که power point بلد نیست و آخر هفتهی دیگه ارائه داره و ازم خواست کمکش کنم.منم که ... بگذریم! اما بهش گفتم بهتره ماهیگیری یادش بدم تا براش ماهی بگیرم و قرار شد الان که عجله داره براش درست کنم ولی یه بار سرٍ فرصت بهش یاد بدم و از اونجایی که از شهرستان میاد گفتم مطالبش رو در فایل word برایم ایمیل کنه و وقتی گفت attach چطوری میکنن! از تعجب چشمهام گرد شد، خیلی جلوی خودم رو گرفتم که جیزی بهش نگم....حالا امروز اس اماس داده که مطالبش جدول داره و نمیتونه جدول رسم کنه و خواست سهشنبه که میاد تهران باهم قرار بذاریم و کارهاش رو انجام بدیم....
حالا دارم فکر میکنم باید اونهایی رو که منهم بلد نیستم یاد بگیرم...یادگیری هر مهارتی آدم رو قویتر میکنه و توانمندتر..
راستی اگه دلتون میخواد با شیوههای مقاله نویسی یا پروپوزال نویسی و .. آشنا بشید اینجا رو ببینید.
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
شاعر رو که حتماً همه میشناسید: فریدون مشیری
امروز هوا بارانی بود و لطیف و عاشقانه، این شعر* هم که از ضبط ماشین پخش میشد، تنها...
* کسی میدونه کدوم خواننده این شعر رو خونده؟




