خلاصه کنم هر لحظه معجزه ایست..که غافلگیر می شویم....
کوچه های دل من
نويسندگان

یه روزهایی از زندگیِ آدم پیش میاد که احساسِ پوچی و بی‌هدفی و بیهودگی می‌کنه...با اینکه ظاهراً همه چی خدا رو شکر سرِ جاشِ ولی تو انگار سرِ جات نیستی...یهو می‌بینی تمامِ برنامه‌ها و اهدافی که داشتی خوردن به بن‌بست..انگار گیر کردی توی یه بازی ماز* و هیچ راهِ فراری پیدا نمی‌کنی..

الان من درست گیر کردم اون وسط‌‌ها...درس و پایان‌نامه، بسکتبال و بازیکنی و مربیگری‌هاش، کار و درآمدِ مکفی و....همه‌ی این‌ها شده‌اند یکی از این دیوارها که دائم می‌خورم بهشون و راهِ نجاتی هم پیدا نمی‌کنم...

*: عکسش رو می تونید اون بالا ببینید.

 

[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ fafa ]
درباره وبلاگ

من یک گیاهم یک قطره آب یک دانه شن یک ذره برف من یک زنم که در این جهان زاده شدم وجایی از آن من است که دوستش دارم
آرشيو مطالب
امکانات وب