بدون شرح!

چند روز پیش مطلبی در مورد حسم به خودم نوشته بودم که بنا به دلایلی پاکش کردم و بیشتر از یک روز روی وبلاگم نموند .اما یکی از دوستان گفت دوباره بگذارمش و خودم رو سانسور نکنم...! دیدم راست می گه به قول عزیزدیگری با پاک کردنش آیا اون حس از وجودم پاک شده؟ نه...هنوز هست تازه شاید شدت بیشتری هم پیدا کرده....

از خودم بدم میاد..کاش می شد خیلی چیزها رو از اول شروع کرد...کاش می شد پاک کرد و دوباره نوشت....احساس حماقت می کنم...احساس حقارت می کنم... نمی دونم چی کار کنم بهتره؟؟؟...ضعیفم ..خیلی زود وابسته می شم ...وابسته می شم به هرچیز وهرکس و به خاطر این وابستگی تاوان می دم.......چرا باید درست وقتی که فکر می کنی همه چیز درسته باز یه کاری - حرفی پیش بیاد که بازم نشون دهنده ضعفم باشه...خدایا خسته ام...خیلی زیاد...خیلی زیاد....

/ 10 نظر / 5 بازدید
دختربارانی

ها خب درست شد..عرض کردم که عجب تفاهمی داریم من و تو، توی وابسته شدن، توی ضعیف بودن، توی تاوان دادن و توی خراب شدن دنیا روی سرمون درست لحظه‌ای که فکر می‌کنیم قرار لحظه‌ی خوبی باشه.... این وابستگی همیشه‌ی عمرم همراه من بوده و هر بار کنده شدن عین مردن بوده..تو خوب یادته اون سالهای دور رو که ما چقدر وابسته بودیم..به اون! به الهه! یادته دیگه! من اون موقع ها از خودم متنفر بودم..و وقتی که کندم و رفتم تا مدتها بعدهم از خودم متنفر بودم...ولی بازم همونقدر شدید وابسته شدم وشور وابستگی رو در آوردم..من حتا رابطه‌ام رو با بهترین دوستم خراب کردم و اگه شعور اون نبود ازش یه فاجعه در می اومد..چون ضعیفم....ضعیف! راست میگی تو!

دختربارانی

از کجا بدونیم راه درست رو می‌ریم؟ از کجا بدونیم دوست داشتن همیشه راه درسته؟ شاید من همین حالا هم باخته باشم؟ چطور شد فکر کردم این راه سختی که جلومه و این آزمون طاقت فرسا، آزمودن ادعای عاشقیه منه؟ چرا فکر می‌کنم قراره تاب بیارم که آخرش ختم به خیر بشه؟ شاید قرار بوده صلابتم در نه گفتن آزمایش بشه؟ اصلن چطور شد بعد اینهمه مدت به یه نفر گفتم آره و اینطوری از آب دراومد؟ اینهمه داغون و شکسته و افسرده..چرا؟ چرا من باید اینقدر زجر بکشم؟ نکنه باید همون اول بهش میگفتم نه که بره پی کارش؟ نکنه خدا همینو می‌خواسته و تو این زجری که الان دارم می کشم هیچ خیری نیست؟

دختربارانی

من هم حقارت رو حس کردم..وقتی که باید می‌کندم و نمی‌تونستم..وقتی که حتا نتونستم یه تصمیم درست بگیرم...من هم حقیر شدم و هنوزم ضعیفم...یه آدم ضعیف و سست که نمی‌تونه سوار احساساتش بشه...

دختربارانی

به قول فونه گوت، زندگی یه ظرف گهه. و تنها تسلای خاطر من اینه که هممون مهمون همین ظرف گهیم. چه اونا که کورن و مزه‌ی گه رو نمیدونن چیه و فکر میکنن دارن عسل می‌خورن، چه ماهاکه اشک ریزان گه رو می‌خوریم...اما باید بدونیم این گه که داریم می‌خوریم..اینطوری عذابمون کمتره...

دختربارانی

به ه رحال توصیه ام اینه که یه بار زجرشو تحمل کن..کندن رو! من یه چند باری کندم! البته تو هم سابقه داری..ولی یه بار دیگه باید اینکارو بکنی! میدونی که منظورم چیه:دییی

پرند

آری همه چيز غير از نيستی (مرگ ) را می توان پاک کرد و دوباره نوشت. زيبا و زيباتر نوشت ..... فقط بايد عاقلانه بررسی کنی و اشکالات را (خوب )ببينی و (راحت )بپذيری.آنوقت راه رفته را حتي ميتوان دوباره رفت. اما اين بار بدون خطا و حتی زيبا.... با توکل به خدا.

مامان ريحانه

بابا چقدر شکست نفسی می کنی ضيايی که من می شناسم خيلی هم قدرتمنده

الهه رجبي فر

عزيزم اين ها نشان زندگي و بالندگي توست اگر رنج نبود يكنواختي انسان را از بين مي برد.