کرمون..

رفته بودم سفر...کویر و کوه و آسمون پرستاره..

دیدار مادر بزرگ عزیز و خانواده‌ی پدری...بله من با اینکه در جای دیگری زاده شدم و همانجا زندگی می‌کنم، اما دوست دارم کرمانی باشم...کرمان و مردمش برام یه اهمیت خاصی دارن...براشون احترام قائلم..کاری به حرفهایی که می‌زنند ندارم برای من خاطراتم هستند و عزیزانم...

اهل کرمانم! 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ،خرده هوشی، سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است *

با اینکه کرمان شهریست کویری اما مردمش دلی سبز دارند و قلبی رئوف...بسیار گرم و دوست‌داشتنی...

می‌خواستم نوشته‌هام سفر نامه‌ای باشه از کرمان که نشد..بیشتر دلم خواست اینها رو بنویسم...بقیه‌اش را اینجا بخوانید و این چند عکسی که گرفتم را مشاهده کنید..قضاوتش با شما..

 

* با اجازه از جناب سهراب...

پ.ن: راستی یادت هست آن شب کنار یخدان معیدی ستاره‌ها را برایم معرفی کردی ِ دب اکبرِ دب اصغر...و درخشان‌ترینشان را نشان دادی و گفتی این ستاره‌ی من است...( منظورت خودت بودی..گفتی چون از همه درخشان‌تره اما کاش ستاره‌ی من روهم پیدا می‌کردی..انگار سال‌هاست لابلای هزاران ستاره‌ی درخشان دیگه گم شده!)

/ 11 نظر / 8 بازدید