پس از سکوتی طولانی

سلام سلام سلام و هزاران سلام به جبرانِ تمام این روزهای دور بودن از نوشتن...

خیلی از این روزها تلاش کردم که بنویسم اما نشده...از همان روزی که کتابِ " دوست باز یافته "*رو خوندم و یا فیلم " پرسه در مه" رو دیدم یا بعد از دومین سالگرد اهمراهی من و آقای همسر و یا  همان شبِ یلدایی که با فرشته کوچولویِ نازمون " شادیسا" خانوم سپری شد و سفرهای ورزشی که به دنبالِ دلم رفتم و خیلی روزهای دیگه...اما نشد تا امشب که گفتم دیگه تنبلی بسه و این صفحه رو باز کردم!

باید بگم روزهای پر فراز و نشیبی رو گذروندم هم شاد هم یه کم سخت ...مسابقاتِ سختی رو گذروندیم اما سفرهای خوبی داشتیم بعد هم که درگیر کارهای مقاله ام بودم و در کنارش هم گذراندن لحظاتی خوش با دوستان و اقوام به هر بهانه ای...

ولی خب یه چند روزی هست که انگار پشتِ سر هم بیشتر درهم و گرفته به نظر می رسم...دلایلِ زیادی باعث شده که این حال رو داشته باشم...گاهی آدم دلش می خواد یه تغییری به زندگیش بده یه تغییر اساسی و هر کاری می کنه امکانش نیست...انگار دست و پات بسته شده و گیر کردی...نمی دونم اینجور وقت ها آدم میگه قسمت نیست .....نمی دونم... خلاصه کمی کلافه ام...

وخب یه وقت هایی یه تلنگر به آدم یادآوری می کنه که باید همیشه قدردان بود...قدردان شادی ها و لحظات و نعمت هایی که داریم... و تصادف دو روزِ پیشِ من چنین بود!!!و البته یه خبرهایی هم اونقدر شادت می کنن که خیلی زود ناراحتیِ پذیرفته نشدن مقاله ات رو از یاد می بری " قبولی خواهر آقای همسر در آزمون دکترا"...خلاصه روزهای ادم واقعاً بالا و پایین داره و این همان چاشنی و شیرینی زندگیست...

خدایا سپاس برای این روزها...

*: در پست بعدی درباره اش خواهم گفت.

 

/ 8 نظر / 6 بازدید