باز بارونه....

1.jpg

قشنگی هوای بهار به همین غافلگیر کننده بودنشه !(عجب جمله ای !) فکرش رو بکن اواخر فروردین ، اونم در تهران پر از دود و دم آسمون اینقدر زیبا بباره....خوشحالم که فرصت این رو داشتم که در کوچه های پر از اقاقیا زیر بارش رحمت الهی قدم بزنم....

اونقدر روحم تازه شده بود که تا آخر شب انرژی داشتم . وقتی آسمون می باره سبک می شم...انگار که غمهام رو دادم به ابرها و اونا دارن می بارن تا غمها پاک بشن و شادی وامید جاش رو بگیره....

خدایا شکرت به خاطر اینهمه نعمت و زیبایی....

هدیه می کنن ابرهای بهار در و گوهر آسمونی رو

از تو باغچه می خونن گلها باز ترانه مهربونی رو

از کوچه میاد باز صدای پاش ، میزنه به شیشه با قطره هاش

می پیچه صداش توی هر خونه ،

                             باز بارونه ، بارونه ، بارونه ، بارونه ، بارونه

برگها پاک می شن از غبار غم ، بوی تازگی میده سبزه زار

دونه های شبنم رو برگ هر شاخه گلی مونده موندگار

از کوچه میاد باز صدای پاش ، میزنه به شیشه با قطره هاش

می پیچه صداش توی هر خونه ،

                              باز بارونه ، بارونه ، بارونه ، بارونه ، بارونه

بیا تا بارون باشیم ،

               تا که از غبار غم پاک کنیم دلها رو

                                       تا که از عاطفه سیراب کنیم گلها

تا مثل رنگین کمون ها  موقع رفتن بارون ،

                                    توی آسمون دلها بمونن خاطره هامون

          بیا تا بارون باشیم ، بیا تا بارون باشیم.......

/ 5 نظر / 5 بازدید
دختربارانی

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه.... می‌کنه؟؟

دختربارانی

من تقریبن تمام طول اون بارون شدیدی که آخر شب می‌بارید، زیر بارون واستاده بودم..خیس خیس شدم..و یه جوری لرزیدم که تا حالا تجربه نکرده بودم اما از زیر بارون بیرون نیومدم..خیس خیس خیس خیس خیس شدم....از خیلی وقت پیشا باور کردم بارون سیمای فرشته‌ی نگهبانمه...یا شاید من دوست دارم اینطور فکر کنم..خلاصه تو زندگیم همیشه سعی کردم بارونو از دست ندم..از دورترین خاطرات بچگیم یادمه وقتی بارون می‌اومد انگار داشت یه اتفاق خوبی میافتاد..

دختربارانی

اون موقع‌ها که معتقدتر بودم و هنوز با باد نرفته بودم، می‌گفتم بارون مقدس‌ترین جلوه‌ی طبیعت..لمس انگشتای خداست روی گونه‌ی ما....شاید یه روزی برگردم به باور اون روزگار.... خلاصه که دیشب محشر بود..از اون شبا بود که یادم نمیره..

مرجان مامان ماهان

آره منم می شناسمت و تازه کلی هم بهت حسودی می کنم. آخه مّژده بلاگ تو را خیلی بیشتر از بلاگ من دوست داره البته خداییش خیلی قشنگ و با صفا می نویسی. منم ته ته دلم با مّژده موافقم ولی به روی خودم نمی آرم.... در ضمن خیلی خیلی ممنون برای تبریک تولد ماهان. امیدوارم که تو هم همیشه شاد باشی..... بیا تا بارون باشیم.......