شکرنعمت...

یکی از دوستان نظرش این بود که من در وبلاگم همه اش گلایه می کنم و شاکیم! نمی دونم به نظر شما اینطوره؟ حالا این مطلب رو می نویسم که بگم نه..اگر هم تاحالا مطالبم بوی غم می داده به خاطر شرایط بوده...از همون بی معرفتی ها و....

 این روزها چند تایی از دوستام نوای غم انگیز دارن...نمی دونم چرا بعضی از ما آدم ها عادت کردیم که فقط نداشته هامون رو ببینیم...یکعالمه روزهای خوبُ دوستهای خوبُ شرایط ایده آل و کلی چیزهای خوب دیگه دورو برمون رو گرفته ها اما انگشت می ذاریم روی همون ناقصه...انگشت می ذازیم روش و اصرار هم داریم که به این دلیل ما بدبختیم و میریم سراغ خلوت تنهایی خودمون...به قول اطبا depression میاد سراغشون...

کاش چشم هامون رو باز کنیم و کمی اون طرف تر رو هم ببینیم...اگه بخوای نگاه کنی همه ما یه جورایی یه مشکلاتی داریم ها اما خداییش بیاین وجدانتون رو بذارین وسط کدوم بدتره....یکی که در اوج جوانی تمام زندگیش رو از دست داده زنگی براش سخت تره یا ما..اونی که هنوز سنی ازش نگذشته و سرطان اومده سراغش غم بیشتری داره یا ما...کسی که نه پدری داره و نه مادری که حمایتش کنن عذاب بیشتری می کشه یا ما!!!

شکر بگیم برای تمام اون چیزهایی که داریم و یا حتی نداریم....بدونیم که همیشه یکی هست..یکی که ازمون محافظت میکنه و فراموشمون نمی کنه

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز

چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز....

/ 5 نظر / 9 بازدید
آرزو (مامان آرش)

نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترين ها پايان نمي پذيرد بلكه دير يا زود برد با آن كسي است كه بردن را باور دارد

دختربارانی

واسه هر کسی غمش بزرگترین غمه..آدم نمی‌تونه به خیال غم دیگران دلخوش باشه و بگه حالا که اینطوری نیستم خدا رو شکر..در ضمن همیشه هم اینطورا که تو می‌گی نیست..یه عالمه دوست خوب و یه عالمه اتفاق خوب..واسه من یکی که نیست! هیچ چیز خاصی دور و ورم اتفاق نمی‌افته و هیچ آدم خاصی هم نیست تو زندگیم..یکی دو تا دوست دارم که اون دور دورا واسه خودشون راه می‌رن و گه گاهی هم یاد من می‌کنن....بقیه اش همه‌اش منم و این کامپیوتره....منم و خودم و تنهایی... چقدر راحت و ساده مطمئنی یکی هست که مراقبته...کاش می‌شد یک دقیقه فقط منم اینطوری فکر می‌کردم..اما به همون بدبختهایی که تو میگی فکر می‌کنم و حس می‌کنم که هیچ کس بالای سر اینهمه بی عدالتی و آشفتگی نیست..نه نیست...

بهاره

خب همه ی اين حرفا درست ولی از بس تکرار شدن رنگ شعار گرفتن.تا يکی از اين حرفا ميزن ياد فيلم خيلی دور خيلی نزديک ميفتم که ميگفت خدارو خودمون ساختيم که تو سختي ها از بزرگيش بگيم با اين حرف موافق نيستم ولی بهش فکر ميکنم

مامان بزرگ

شايد علت اينکه فکر ميکنند تو هميشه گلايه ميکنی شعار بالای وبلاگته که هربار که ميخوان سراغت بيان اول چشمشون به اون ميفته ؛ همه ما ميان لجنزار ايستاده ايم ؛ وجمله بعدی آن ؛تنها برخی از ما گاهی به آسمان نگاه ميکنيم ؛ که من را به اين فکر مياندازد که از توی لجن به آسمان نگاه کردن هم لطفی ندارد. ژيشنهاد می کنم اين شعار را با يک چيز مثبتی عوض کنی.مثلا از شهاب بياموز حتی در سقوط هم راه را روشن ميکند.

محیا

چه گویم که نا گفتنم بهتر است . از یه زاویه دیگه این میشه که آدم فکر کنه که خوب من در مقایسه با دیگران ، دارم از خوشبختی میمیرم ولی خوب اون دیگران در مقایسه با من بدبختن دیگه . پس عدالت ؟